بزرگ شده ام آنقدر که آسمان سر به ش
انه ام بگذارد
و های های باران ببارد...
▫ ▫
امروزم بارون بارید رفتم بیرون ...به کسی نگی ها ولی یواشکی گریه کردم کسی نفهمید آخه اشکهام با اشکهای خدا قاتی شد وقتی به خودم اومدم دیدم که خدا باهام مسابقه گذاشته:هرکی بیشتر اشک بریزه و بلندتر داد بزنه!
بازم اون برنده شد اونقدر بارون باریدورعد زد که آدما ترسیدن
آدمکای احمق رفتن تو خونه هاشون قایم شدن اونا از گریه ی خدا ترسیدن
خدایا مگه اشکای تو ترس داره؟داره خدا؟؟؟
پ ن:دنبال یه طراح قالب خوب می گردم!!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1385ساعت 23:16  توسط
|
عجب روزگاریه ها!!!
با ما چیکارا که نکرد؟؟!
بهمون یاد داد گریه کنیم ولی نگفت اشکی هم وجود داره!
بهمون یاد داد بخندیم ولی نگفت لبخندی هم وجود داره!
بهمون یاد داد عاشق بشیم ولی نگفت فراموشی هم وجود داره!
وقتی عاشق شدم ،یار فراموش کردو رفت اما من هنوزم عاشقم بدون اینکه بدونم فراموشی هم درکاره!!!
حالا من موندم و عقده هایی که توی تک تک سلولهای بدنم رسوخ کردند...
یادته یه بار بهم گفتی منزوی؟؟؟من دیگه منزوی نیستم منم یاد گرفتم داد بزنم حالا دیگه هروقت دلم میگیره داد میزنم سرآسمون،سر خدا...
پ ن:دیشب احساس کردم "خدام" داره گریه میکنه آخه بدجوری سرش داد کشیدم باید از دلش در بیارم!!!
پ ن:دیشب بارون بارید...
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 0:14  توسط
|
موزیک مورد علاقه ام ومی ذارم:
قصه ی ماتم من هرچی که بود هرچی که هست قصه ی ماتم قلب خسته ی یه آدمه...
چراغ وخاموش میکنم وکتاب پائولوکوئیلو رو میندازم روی تخت و خودمم پشت سرش چشمام و میبندم ورهامیشم در حریم امن و سرد خودم.اتاق خیلی سرده میرم زیر پتوومچاله میشم…نفسمو حبس میکنم وشروع میکنم به پرسیدن سوالهای همیشگی:
خدا وجود داره؟؟؟من از کجا بدونم؟اصلا"به من چه؟حالا فوقشم وجود داشته باشه مگه تا حالا واسه من نفعی داشته که بودنش واسم مهم باشه؟خودت دیدی که چند دفعه امتحان کردم یادت میاد چقدرصداش کردم؟چقدر داد زدم حتی گریه کردم زار زدم شاید (اگه وجود داره)جواب بده ولی دریغ از یک پاسخ کوتاه...
یاد کتابی که داشتم برای هزارمین بار میخوندم میافتم(ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد)یه جا نوشته بود:"اگر خداوجود دارد و من بر این باورباشم که او وجود نداردخودش میداند که درک و فهم بشر دارای محدودیت هایی است."
نتیجه گیری=واسم مهم نیست.
چرا دوست داشتن بهتر از عشقه؟؟؟این دوتا که هردوش یکیه هردوش تهش به بن بست میرسه پس فرقش کجاشه ؟
نتیجه گیری=نظریه ی مسخره ایه.
کی گفته من باید زنده بمونم و با درد بی خدایی و بن بستی که تازه بهش رسیدم سر کنم؟؟؟هیچکی.
نتیجه گیری=آخه تو واسه چی زنده ای؟د خجالت بکش برو بمیر!!!
وای نفسم بند اومد،از بچگی زیاد نمی تونستم نفسم و نگه دارم.بلند میشم موزیک و قطع میکنم چراغ و روشن میکنم کتاب و بر میدارم.سردمه باید برم زیر پتو...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 15:51  توسط
|
............

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 12:55  توسط
|
د
رزندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته درانزوامی خوردومی تراشد...
خیلی وقت بود آپ نشده بودم راستش هنوز خودمم دلیلش رو درست نمی دونم؟!
شاید برا این بود که یه مدت این خود لعنتی رو گم کرده بودم تا بیادواز خودشو درداش بگه به سختی پیداش کردم وازش پرسیدم که توی این مدت کجا بودی؟ نمی دونم چرا خجالت می کشید سرشو بالا بگیره یه قطره ی اشک ریخت و گفت:رفته بودم پیش عشقم!!!!
آره یه مدتی میشه که دارم طمع گس خار شدن رومزه مزه میکنم یه مدتی میشه که ... برگشته تا ببینه عروسک کوچیک و بی ارزشی که دورش انداخت در چه حالیه
می دونم اشتباه بزرگیه ولی بازم برگشتم با کسی که تنهام گذاشت با کسی که یه روزی ازش گدایی عشق می کردم و اون دریغ میکرد حالا هم برگشته تا ببینه کارشو خوب انجام داد یا بازم باید..
اون تهمانده های این نابودشده رو دیدو اومده تا این تهمانده اش رو هم تمام کنه لعنتی میدونه با چه عروسک دل نازکی طرفه!
خدایا( زندانبان):
فقط ازت می خوام این دفعه آرومتر بشکنم آخه دفعه ی قبل صدای شکستنم به گوش همه رسید...
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 18:48  توسط
|
تاحالا با خودت فکر کردی اگه می تونستی همه ی صداهای دنیا رو بشنوی چی میشد؟
اگه می تونستی صدای زارزارمیخواره ای رو ازمیخونه بشنوی!
اگه می تونستی صدای قاه قاه خنده ی دیوونه ای رو که داره خودشو آتیش میزنه بشنوی!
اگه میتونستی صدای سکوت وحشت آمیز دختربچه ای رو که پدرش بهش تجاوز کرده بشنوی!
اگه می تونستی صدای فریاد مادری که جسد خون آلود دخترش رو روی آسفالت خیابون از ارتفاع برجی که توش زندگی می کردن میبینه بشنوی!
می دونی چه دردی داشت؟؟؟
براهمینه که روزی هزار بار باخودم میگم: عجب صبری خدا دارد....
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 18:47  توسط
|
به نام.......
سلام؟؟؟!هه... خنده داره! آخرین باری که دیدمت سلام کردن یادم رفت! همش داشتم به خداحافظی و جدایی فکر می کردم تو مجبورم کرده بودی یادته؟گفتی دیگه نمی خوام ببینمت از اون روز همش تو اتاقم بودم می دونی چرا؟ چون میترسیدم از خونه بیام بیرون و منو ببینی!!!
- شاید اون روزی که فهمیدم معشوقت کسیه که یه روزی واسه ی من یه دوست بود یه روزی توی مدرسه روی یه نیمکت کنار من مینشست یه روزی با اون از شبایی که تا صبح از فکر تو خوابم نمی برد می گفتم یه روزی .... خیلی داغون شدم خیلی لعنت فرستادم به خودم که مواظبت نبودم که گذاشتم تو روبه این آسونی ازم بگیرن ولی الان پشیمونم الان می دونم که سرنوشت من مثل شبهایی که یواشکی تلفن رو برمی داشتم وتا صبح باهات حرف می زدم وشعرهای فروغ و واست زمزمه می کردم سیاه و تاریکه!!!
- دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب میکشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهدکرد
کسی مرا به میهمانی گنجشگ هانخواهدبرد
پرواز رابه خاطربسپار
پرنده مردنیست...
- نازنینم: خوشحالم چون می دونم تو خوشحالی چون می دونم بهم نزدیکی چون میدونم چند کوچه
- پایین تر داری می خندی داری خوش می گذرونی...من دیوونه ی خنده های قشنگتم!
و فقط می تونم بگم:
عشق من عروسکی که دور انداختی پوسیده شده کم کم داره از بین میره....
ولی هنوزم تو رو دوست........هیچی ولش کن!
عزیزم
عروسک جدید مبارک!!!
اینجاتاریخی وجود نداره همه چی مرده!
.../.../.......
.........................................................................................
آهای زندانبان بیا این نامه رو بگیرو بده به اونی که دورم انداخت!!!
باید بخوابم خیلی خستم!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 18:38  توسط
نمی دونم دوست داری معنای واقعیه <<عشق>>واز زبون یه آدم نابود شده بشنوی یا نه؟؟؟
من می گم ولی اگه حرفامو قبول نداشتی بذار پای بی احساس بودنم چون حسی برام نمونده همش نابود شده همش مرده…..
عشق عشق عشق؟!!!
یه حس مسخره که می تونه تورو تا مرز بدبختی هم بکشونه!
اون می تونه تورو خاروذلیل کنه.
آهای آدمای خوش خیال!!
اگه از داشتن غرور خسته شدین عاشق بشین!
اگه می خواین قلباتونو تیکه تیکه کنین عاشق بشین!
اگه می خواین روزها و دقیقه ها و ثانیه ها براتون رنج آور بشن عاشق بشین!
در کل بگم اگه می خواین خودتونو از خودتون بگیرین عاشق بشین!!!
خندم میگیره هروقت دلم می گیره چندبار این لعنتی رو زیر لب زمزمه می کنم تا یکم بخندم: ازاین جمله
چند خیابون پایین تر تو یکی از همین خونه ها عشق من داره زندگی می کنه داره نفس می کشه ..داره با معشوقه اش ...........چراقطره های اشک منو ازدست این بغض لعنتی نجات نمی دن؟باید بخندم آره باید بخندم بخندم بخندم بخندم.......
سلاخی زار می گریست
به قناری کوچکی دل باخته بود!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 18:30  توسط
|
همیشه اروزم این بود که یه روز از خواب پاشموببینم که خودم نیستم ببینم که اون خود مسخره و همیشگی مرده ببینم اون منایی که از مال دنیا فقط حق نفس کشیدنوداره واسه چی زندس؟واسه ی چی بایدادای آدمای زنده رو در بیاره و خودشو بین این آدمکای زنده ی گلی قایم کنه؟؟؟اون نمی ترسه از این زندان ابدی فرار کنه فقط از زندانبان پنهانی که همه ازش وحشت دارن می ترسه!چون می دونه هرجابره پیداش میکنه.
آدمکای دروبرم میگن اسمش خداست!می گن اگه کارایی که می خوادو انجام ندی محکوم میشی اونم نه به مرگ بلکه به عذاب ابدی !می گن هروقت که بخواد می تونه ما رو تبدیل به همون خاکی که ازش ساخته شدیم بکنه.برا همین ازش حساب می بریم و می پرستیمش.
ولی هنوز نتونستم جواب سوالمو پیدا کنم؟!این ادمکها با اینکه می دونن این زندانبان یا به قول خودشون خدا اونا رو به حبس ابدی وبودن توی این زندان دنیامحکوم کرده چرا اینقدر دوستش دارن؟؟؟!چرا؟!!!
آدمکهای احمق!!!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 18:2  توسط
|
کم کم هواداره تاریک می شه از خورشید بدم میاد!خورشید لعنتی...خیلی ساده اس هروقت ماه با زبونبازی گولش می زنه و بهش
می گه( نمی خوام کسی زیباییتوببینه و چشمت بزنه برو قایم شو!) زود باور می کنه و سرشو میندازه پایین و میره قایم می شه وتاصبح چشم رو هم نمی ذاره((از خودگذشتگی و عشق ماه دیوونش می کنه))
خورشید بیچاره ی بی مغز!!!
آهای خورشید خانم گوش کن ببین چی می گم تو قابل ترحم نیستی تومحکوم به زوالی! هرروز به دلهای یخ زده گرمادادن وخود تنهابودن...
این سرنوشت مختوم را خودبرای خود رقم زدی!
وباز با توام ای ساده دل آنگاه که نمی بینمت آنگاه که ماه از خاکیان دلربایی می کند تا دیوانگان پایکوبی کنند آنگاه که گناه در پرده ی بی تو بودن آسان می شود تو کجایی؟کدام گوشه اشک فراق می ریزی؟ای عاشق بدبخت تو محکوم به تنهایی و زوالی!
و اما باز هم دل در گروی ان افسونگر فریبکار می نهی؟
خورشید طفلکی!!
خورشیدساده!!
از خودمم بدم میاد..
حالت انزجاراز خودم که یه عاشق بدبخت مثل خورشیدم امونموبریده...
آره منم ساده بودم منم محکوم به زوال بودم و حالا .....یه آدم نابود شده داره بهت می گه
آهای زندانبان!!!
چرا دست از سر خورشیدبرنمی داری؟می خوای اونم مثل من نابود کنی؟؟
دیگه بسه دنیا رو نگه دار می خوام پیاده شم
تو منم نابود کردی...
نابود نابود نابود نابود نابود.................
بغض لعنتی!
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت 17:55  توسط
|